پنج ماهه شدی گل قشنگم
سلام عشق مامان
امروز بیستم مهر ماه شما پنج ماهت تمام و وارد شش ماهگی شدی، ماشالا خیلی زود داری بزرگ میشی، هرچی بزرگتر میشی کارهای جدید میکنی و شیرین تر میشی، از طرفی دلم برای روزاییکه خیلی کوچولو بودی تنگ شده، میدونم یه روزی هم دلم واسه همین روزا تنگ میشه واسه همین سعی میکنم از تک تک لحظه های بزرگ شدنت لذت ببرم.
از کارهای جدیدت بگم که تازگیا یاد گرفتی دو سه بار پشت سرهم غلت میزنی و از رو تشکت فرار میکنی میری اونورتر، به قول بابایی دبل غلتینگ
بعد وقتی غلت میزنی از بس تلاش میکنی بری جلو ک باسنتو کلی میکشی بالا که شاید از این طریق بتونی یکم بری جلوتر
دیگه اینکه هر چی نزدیک دستت باشه رو میکشی و معمولا میبری سمت دهنت، از عینک و لباس مامان گرفته تا اسباب بازی هات، واسه همین شستن اسباب بازی هات هم به امور روزانه مامانی اضافه شدن, الان دیگه راحت توپات رو از کنارت از رو زمین برمیداری، حتی اگه پایین پات باشه با پاهات میاریش بالا و میگیری، خیلیییی بامزه اینکارو انجام میدی
پسر گلم عاااشق این هستی که ببرمت جلو آینه، به محض اینکه خودتو تو آینه می بینی غش میکنی از خنده، منم روزی چندین بار میبرمت جلو آینه، خوبیش اینه تا حالا وقت نمیکردم زیاد جلو آینه واستم حالا دیگه این مشکل رو هم شما حل کردی 
از وقتی از قم برگشتیم دیدم اینکه واسه خوابوندنت بغلت میکنم و راه میبرم و تکون میدم چقدر سخته، چون هم ماشالا داری سنگین میشی و کلی کمردرد گرفتم هم توی مهمونی و بیرون خیلی سخته این روش، واسه همون تصمیم گرفتم از این به بعد رو پام بخوابونمت، با خودم گفتم نهایتش دو سه روز اذیت میشیم تا عادتت از سرت بیفته و بعدش دیگه راحت ترم، ولی در کمال ناباوری دیدم از همون بار اول ک گذاشتمت رو پام راحت خوابیدی، از بس پسر سازگار و ماهی هستی فدات بشم من 

خلاصه اینکه دیگه شما رو پاهام میخوابی و گاهی وقتا موقع خواب برات آهنگ بچه گونه میذارم انقد دوس داری و با دقت گوش میدی، گاهی هم لالایی که خودم برات سرودم رو میخونم:
لالا لالا گل لاله/ امیرصدرا میخواد بخوابه/ لالا لالا گل پونه/ ساکت باشن همه خونه
لالا لالا امیرصدرا/ لالا لالا قشنگ صدرا ... جیگرصدرا ... نفس صدرا ... عسل صدرا 

خواب شبت که یکم به هم ریخته بود خداروشکر دوباره خوب شده، البته تا صبح چندبار شیر میخوری ولی در کل خوب میخوابی عزیز نازم. جدیدا وقتی کسی داره چیزی میخوره نگاش میکنی وآب دهنتو قورت میدی، آدم دلش کباب میشه برات که نمیتونی بخوری، بعضی دکترا میگن از پایان پنج ماهگی میشه غذا رو شروع کرد ولی دکتر شما گفته چون وزنت ماشالا خوبه از پایان شش ماهگی شروع کنم! حالا ما سعی میکنیم وقتی خوابی غذا بخوریم عزیزم ولی همیشه اینطور نمیشه و مجبوریم در حضورت با کلی عذاب وجدان غذا بخوریم 
این روزا مرتب پاهاتو میاری بالا و با دستات میگیری و هی نگاشون میکنی، مخصوصا اگه جوراب یا پاپوش پات باشه کلی با دقت بهش نگاه میکنی، یه چیز جالب اینکه وقتی لباستو عوض میکنم کاملا متوجه میشی و آستینتو هی نگاه میکنی، قربونت برم باهوشممم، زرنگممممم، عزیزممممم. راستی تازگیا به اسمت عکس العمل نشون میدی و وقتی میگیم امیرصدرا برمیگردی نگامون میکنی
پسر گلم توی اسباب بازیهایی که این روزا باهاشون سرگرم میشی پلنگ صورتی و جوجو رو خیلی دوست داری، تا نشونت میدم لبخند میزنی، وقتی هم با اونا باهات بازی میکنم غش میکنی از خنده ولی از عروسکایی که آهنگ میزنن و میخونن زیاد خوشت نمیاد 
راستی توی پنج ماهگیت به اتفاق مامان جون و بابا جون یه سر رفتیم شمال خونه بابابزرگ (بابابزرگ پدری من)، از وقتی که به دنیا اومده بودی بابابزرگ مرتب حالتو میپرسید و خیلی دلش میخواست ببینتت ولی متاسفانه بخاطر پادردی که داره اصلا نمیتونه مسافت دور بره، یکی از خاله هام هم خیلی دوست داشت بیاد دیدنت ولی درگیر اسباب کشی و آزمون تیزهوشان دخترش بود و نشد، اون یکی خاله هم متاسفانه پاش شکسته و نتونست بیاد دیدنت، بابابزرگ و خاله ها مرتب زنگ میزدن که بیاین شمال ما امیرصدرا جون رو ببینیم، ما هم گفتیم تا هوا سرد نشده یه سر بریم. وقتی رسیدیم بابابزرگ و مامانبزرگ اومدن تو کوچه و رو سرت گل ریختن و کلــــــــــــــــــــی از دیدنت خوشحال شدن، بابابزرگ یکسره نازت میداد و بهت میگفت دکتر رضایی
علاوه بر بابابزرگ اینا سه تا از خاله هام دیدنت و زحمت کشیدن بهت وجه نقد کادو دادن. همچنین سر خاک مامانبزرگ بابابزرگ مادریم هم رفتیم، مامانبزرگم بهمن 89 و بابابزرگم فروردین 93 فوت کردن، خیلی دلم میخواست اونام زنده بودن و میدیدنت، مامانبزرگم که حتی بابایی رو هم قسمت نشد ببینه
از این حرفا که بگذریم سفر خوبی بود و خوش گذشت، هرچند شما ساعت خوابت به هم ریخته بود و یکم اذیت شدی ولی در کل خوب بود، میخواستم کنار دریا هم ببرمت و عکس بندازیم ولی خیلی باد میومد و میترسیدم سرما بخوری اصلا از ماشین پیاده نشدیم و فقط رفتیم تا نزدیک دریا و برگشتیم. از وقتی از شمال برگشتیم بابابزرگ چند بار زنگ زده و گفته دلش برات خیلییی تنگ شده و دوباره ببریمت اونجا، حتی پیشنهاد داد بذاریمت اونجا و خودمون برگردیم :-)
دو روز هم به اتفاق مامان جون رفتیم خونه خاله صدیقه موندیم و خیلی خوب بود، امیرحسین انقد دوستت داره که وقتی می بینیمشون من میتونم قشنگ استراحت کنم چون مدام امیرحسین باهات بازی میکنه و کنارته، وقتی میخوای شیر بخوری میگه آروغشو من میگیرم :-)
جدیدا کلی تلاش میکنی حرف بزنی, مدام زبونت رو میچرخونی ویه صداهایی درمیاری, دلم میخواست میدونستم دقیقا کی حرف میزنی و چی میگی، خواب روزت خیلییی کم شده و شاید به دو ساعت تو کل روز هم نرسه, مث ادم بزرگا روزا بیداری و شبا میخوابی نازنازم :-*
اینم عکسای عشق خودم


اینجا تازه از حموم اومدی عزیزم

دستمال مرطوب رو از پایین پات آوردی بالا و هیچ رقمه حاضر نبودی بهم بدیش 

نگاه چه ناز میخوابی ♥♥♥

اینم عکست توی شمال



پنج ماهه شدی گل قشنگم
